تبليغاتX
دستور زبان عشق.آینه های نا گهان
 

سلام

من اومدم

بعد از چندین ماه آخه نمیتونستم مطلب جدیدی بزارم

اصلا دیگه نمبخواستم شعرهای استاد رو بزارم آخه هیچ

کس قدرت درکشون رو نداره میخوام مصلب و نوع نوشتن این وبلاگ رو عوض کنم

میخوام کاملا جدید باشه ولی مصالب قبلی رو پاک نمیکنم نمیخوام کسی فکر کنه

جو من و گرفته نه من همیشه عاشق شعرهای استاد هستم ولی اینجا جای نوشتنش

 نیست همین اندازه که باز برگشتم خودش خیلی خوبه .همتون دوست دارم با وجود اینکه

 نبودم شما بازم تنهام نزاشتین .دوستون دارم برای همتون آرزوی خوشبختی میکنم . بای

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 7:54 توسط ترنم |


غروب

 

تمامي جنگل

بر جنازه ي خورشيد

نماز مي خواند

ولي ز خيل درختان

- به رغم باور باد -

در اين نماز جماعت

يكي به سجده نخواهد نهاد

سر بر خاك!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:15 توسط ترنم |


دردواره ها (3)

 

 

چشم هاي من

اين جزيره ها كه در تصرف غم است

اين جزيره ها كه از چهار سو محاصره است

در هواي گريه هاي نم نم است

گر چه گريه هاي گاه گاه من

آب مي دهد درخت درد را

برق آه بي گناه من

ذوب مي كند

سد صخره هاي سخت درد را

فكر مي كنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح مي كند

پايتخت درد را

                                                               ارديبهشت 67

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:13 توسط ترنم |


درد واره ها(2)

 

در ميان آفتاب و دل

مرز مشترك كجاست؟

چشم هاي من

ميزبان نقشه هاست:

نقشه ها و مرزهاي روبرو

مرز هاي درد،آرزو

مرز هاي مبهم خيال

مرز هاي ممكن و محال

نقشه هاي فاصله

مرز هاي خاكي و غريب

بين آفتاب و دل كشيده اند

مرزهاي شرقي دلم كجاست؟

چشم هاي من

ميزبان نقشه هاست

وه ها

روي نقشه ها سر به اوج مي زنند

رود ها

روي نقشه موج مي زنند

مرز هاي بين آفتاب و دل

نا گهان خراب مي شوند

                                                                    ارديبهشت 67

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:13 توسط ترنم |


دردواره ها(1)

 

دردها ي من

جامه نيستند

تازه تن در آورم

چامه و چكامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان بر آورم

 

دردرهاي من نگفتني

درد هاي من نهفتني است

 

درد هاي من

گر چه مثل درد هاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان

مردمي كه رنگ آستينشان

مردمي كه نام هايشان

جلد كهنه ي شناسنامه هايشان

درد ميكند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرودنم

درد مي كند

انحناي روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

كتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شا عرانه ام

زخم خورده است

درد هاي پوستي كجا؟

درد دوستي كجا؟

 

اين سماجت عجيب

پا فشاري شگفت درد هاست

دردهاي آشنا

درد هاي بومي غريب

درد هاي خانگي

درد هاي كهنه لجوج

اولين قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد

رنگ و بوي غنچه ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن

جدا كنم

 

دفتر مرا

دست درد مي زند ورق

شعر تازه ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي زنم؟

درد،حرف نيست

درد،نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:12 توسط ترنم |


روز مبادا

 

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان كه بايدند

نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض مي خورم

عمري است

لبخندهاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي كنم:

باشد براي روز مبادا!

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روز هاي ماست

اما كسي چه مي داند؟

شايد

امروز نيز روز مبادا

باشد!

 

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان كه بايدند

نه بايد ها...

هر روز بي تو

روز مبادا است!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:11 توسط ترنم |


روز نا گزير

  

اين روز ها كه مي گذرد،هر روز

احساس مي كنم كه كسي در باد

فرياد ميزند

احساس مي كنم مرا

از عمق جادا هاي مه آلود

يك آشناي دور صدا مي زند

آهنگ آشناي صداي او

مثل عبورنور

مثل عبور نوروز

مثل صداي آمدن روز است

آن روز نا گزير كه مي آيد

روزي كه عابران خميده

يك لحظه وقت داشته باشند

تا سر بلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي

در بستر موازي تكرار

يك لحظه بي بهانه توقف كند

تا چشم هاي خسته ي خواب آلود

از پشت نجره

تصوير ابر ها را در قاب

و طرح واژگونه ي جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دست هاي صميمي

در جستجوي دوست

آغاز مي شود

روزي كه روز تازه ي پرواز

روزي كه نامه ها همه باز است

روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر

بال كبوتري را

امضا كنيم

و مثل نامه اي بفرستيم

صندوق هاي پستي

آن روز آشيان كبوتر هاست

روزي كه دست خواهش،كوتاه

روزي كه التماس گناه است

و فطرت خدا

در زير پاي رهگذران پياده رو

بر روي روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبيند

روزي كه روي درها

با خط ساده اي بنويسند:

تنها ورود گردن كج،ممنوع!

و زانوان خسته ي مغرور

جز پيش پاي عشق

با خاك آشنا نشود

و قصه هاي واقعي امروز

خواب و خيال باشند

و مثل قصه هاي قديمي

پايان خوب داشته باشد

روز وفور لبخند

لبخند بي دريغ

لبخند بي مضايقه ي چشم ها

آن رو

بي چشمداشت بودن لبخند

قانون مهرباني است

روزي كه شاعران

ناچار نيستند

در حجره هاي تنگ فوقاني

لبخند خويش را بفروشند

روزي كه روي قيمت احساس

مثل لباس

صحبت نمي كنند

پروانه هاي خشك شده،آن روز

از لاي برگ هاي كتاب شعر

پرواز مي كنند

و خواب در دهان مسلسل ها

خميازه مي كشد

و كفش هاي كهنه ي سربازي

در كنج موزه هاي قديمي

با تار عنكبوت گره مي خورند

روزي كه توپ ها

در دست كودكان

از باد پر شوند

روزي كه سبز،زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا كه دوست داشته باشند

بشكفند

دل ها اجازه داشته باشند

هر جا كه نيازداشته باشند

بشكنند

آيينه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد

بي پنجره برويد

آن روز

ديوار باغ و مدرسه كوتاه است

تنها

پرچيني از خيال

در دوردست حاشيه ي باغ مي شكند

كه مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد

از جيب كودكان دبستاني

روزي كه باغ سبز الفبا

روزي كه مشق آب،عمومي است

دريا و آفتاب

در انحصار چشم كسي نيست

روزي كه آسمان در حسرت ستاره نباشد

محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد!

اي جاده هاي گمشده در مه!

اي روز هاي سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آييد!

اي روز آفتابي

اي مثل چشم هاي خدا آبي!

اي روز آمدن!

اي مثل روز،آمدنت روشن!

اين روزها كه مي گذرد،هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

با من بگو كه آيا،من نيز

در روزگار آمدنت هستم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:10 توسط ترنم |


تمام

 

شب آمد روزگار دل تمام است

 

به دستت اختيار دل تمام است

 

من از چشم تو خواندم روز آغاز

 

كه با اين عشق كار دل تمام است

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:9 توسط ترنم |


داد دل

 

در زلف تو بند بود داد دل ما

در بند كمند بود داد دل ما

 

اي داد به داد دل ما كس نرسيد

از بس كه بلند بود داد دل ما

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:8 توسط ترنم |


كودكي ها(2)

 

من بودم و اوج بالِ من،كودكي ام

دريا دريا زلالِ من،كودكي ام

 

دنباله ي بادبادكي در كف باد

من بودم و بي خيالِ من ،كودكي ام

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:8 توسط ترنم |


نيايش (2)

 

خدايا يك نفس آواز! آواز!

دلم را زنده كن!اعجاز!اعجاز!

 

بيا بال و پر ما را بياموز

به قدر يك قفس پرواز!پرواز

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:7 توسط ترنم |


پرده خواني

 

در حلقه ي عاشقان سماعِ ني و دف

مستان افتاده هر طرف صف در صف

 

چون ساقي پرده هاي بهزاد،لطيف

او جام به كف گرفته،تو جان بر كف

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:7 توسط ترنم |


ترانه ي باراني(1)

 

 

سر زد به دل دوباره غم كودكانه اي

آهسته مي تراود از اين غم ترانه اي

 

باران شبيه كودكي ام پشت شيشه هاست

دارم هواي گريه خدايا بهانه اي!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:6 توسط ترنم |


ترانه ي باراني (2)

 

 

بارانِ بهار،برگِ پيغام تو بود

يا نامه اي از كبوتر بام تو بود

 

هر قطره حكايتي شگرف از لب تو

هر دانه ي برف حرفي از نام تو بود

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:6 توسط ترنم |


ترانه ي باراني (3)

 

باران!باران!دوباره باران!باران!

باران!باران!ستاره باران!باران!

 

اي كاش تمام شعر ها حرف تو بود:

باران!باران!بهار!باران!باران!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:5 توسط ترنم |


ترانه ي باراني(4)

 

ديشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسي آبدار با پنجره داشت

 

يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد

چك چك،چك چك...چكار با پنجره داشت؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:5 توسط ترنم |


خواب چهل ساله

 

از خواب چهل ساله ي خود پا شده ام

گم بوده ام و دوباره پيدا شده ام

 

اي حس شكوهمند غمگين و شگفت

امروز چقدر با تو زيبا شده ام!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:5 توسط ترنم |


نمايشگاه

 

انگار حباب را تماشا كرديم

يا رقص سراب را تماشا كرديم

                                     در پرده نه طرحي و نه تصويري بود

                                     تنها خود قاب را تماشا كرديم

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:4 توسط ترنم |


حرمت درد

 

درد تو به جان خريدم و دم نزدم

درمان تو را نديدم و دم نزدم

                                       از حرمت درد تو نناليدم هيچ

                                       آهسته لبي گزيدم و دم نزدم

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:3 توسط ترنم |


سماع

 

من مي شنوم رنگ صدا را آبي

آهنگ ترِ ترانه ها را آبي

                                  در موج بنفش عطر گل مي بينم

                                  موسيقي لبخند خدا را آبي

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:3 توسط ترنم |


هر چه شعر گل کنم 

                             براي سيد حسن حسيني عزيزم

سنگ ناله ميكند:رود رود بي قرار

كوه گريه مي كند:آبشار،آبشار!

 

آه سرد مي كشد،باد،باد داغدار

خاك ميزند به سر آسمان سوگوار

 

سرو از كمر خميد،لاله واژگون دميد

برگ و بار باغ ريخت،سبزِ سبزدر بهار

 

ذره ذره آب شد،التهاب آفتاب

غرق پيچ و تاب شد جست و جوي جويبار

 

بر لبش ترانه،آب،از گدازه هاي درد

در دلش غمي مذاب،صخره صخره كوهوار

 

از سلاله ي سحاب،از تبارآفتاب

آتش زباناو،ذوالفقار آبدار

 

باورم نمي شود،كي كسي شنيده است

زير خاك گم شوند قله هاي استوار؟

 

بي تو گر دَمي زنم،هر دمي هزار غم!

روي شانه ي دلم ،هر غمي هزار بار!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:2 توسط ترنم |


ديد و باز ديد عيد

 

سايه ي سنگ بر آيينه ي خورشيد چرا؟

خودمانيم ، بگو اين همه ترديد چرا؟

 

نيست چون چشم مرا تاب دمي خيره شدن

طعن و ترديد به سر چشمه ي خورشيد چرا؟

 

طنز تلخي است به خود تهمت هستي بستن

آنكه خنديد چرا؟آنكه نخنديد چرا؟

 

طالع تيره ام از روز ازل روشن بود

فال كولي به كفم خط خطا ديد چرا؟

 

منن كه دريا دريا غرق كف دستم بود

حاليا حسرت يك قطره كه خشكيد چرا؟

 

گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم

دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟

 

آمدم يك دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد اين سورِ شب عيد چرا؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:1 توسط ترنم |


راز زيبايي

 

اي اهل نظر جمال اگر اين است

در حيرت آينه سفر اين است

 

زاييده ي چشم ماست زيبايي؟

يعني كه جمال در نظر اين است؟

 

يا چشم خود از جمال مي زايد

معناي بصيرت و بصر اين است؟

 

آني كه به چشم عاشقان آن است

در منظر چشم بي نظر اين است

 

سيلي است كه مي برد درختان را

باران به عبارت دگر اين است

 

اين هيزم هر چه خشكتر،خوشتر

جنگل به روايت تبر اين است...

 

رفتيم به جستجوي زيبايي

در جاده ي آينه سفر اين است

 

گشتيم و نداشت ميوه جز حيرت

در باغ جمال برگ و بر اين است

 

اسرار بلاغت و مطول را

خوانديم تمام،مختصر اين است:

 

زيبايي راز،رازِزيبايي است

آن راز نهفته در هنر اين است

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:1 توسط ترنم |


در اين زمانه

 

در اين زمانه هيچ كس خودش نيست

كسي براي يك نفس خودش نيست

 

همين دمي كه رفت و بازدم داشت

نفس-نفس،نفس -نفس خودش نيست

 

همين هوا كه عين عشق پاك است

گره كه خورد با هوس خودس نيست

 

خداي ما اگر كه در خود ماست

كسي كه بي خداست،پس خودش نيست

 

دلي كه گرد خويش مي تند تار،

اگر چه قدر يك مگس،خودش نيست

 

مگس،به ر كجا،بجز مگس نيست

ولي عقاب در قفس،خودش نيست

 

تو اي من اي عقاب بسته بالم

اگر چه بر تو راهِ پيش و پس نيست

 

تو دستِ كم كمي شبيه خودت باش

در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست

 

تمام دردِما همين خودِ ماست

تمام شد،همين و بس:خودش نيست

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:0 توسط ترنم |


هنگام رسيدن

 

اي آرزوي اولين گامِ رسيدن

بر جاده هاي بي سرانجامِ رسيدن

 

كار جهان جز بر مدار آرزو نيست

با اين همه دلهاي نا كام، رسيدن

 

كي مي شود روشن به رويت چشم من،كي؟

وقتِ گل ني بود هنگامِ رسيدن؟

 

دل در خيال رفتن و من فكر ماندن

او پخته ي راه است و من خامِ رسيدن

 

بر خامي ام نامِ تمامي مي گذارم

بر رخت درماندگي نامِ رسيدن

 

هر چه دويدم جاده از من پيشتر بود

پيچيده در راه است ابهامِ رسيدن

 

از آن كبوتر هاي بي پروا كه رفتند

يك مشت پَر جا مانده بر بام رسيدن

 

اي كال دور از دسترس،اي شعر تازه

مي چينمت اما به هنگام، رسيدن

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:0 توسط ترنم |


عيد

 

بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سالها،هجري و شمسي، همه بي خورشيدند

 

از همان لحظه كه از چشم يقين افتادند

چشم هاي نگران آينه ي ترديدند

 

نشد از سايه ي خود هم بگريزند دمي

هر چه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند

 

چون بجز سايه نديدند كسي در پي خود

همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند

 

غرق درياي تو بودند ولي ماهي وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسيدند

 

در پي دوست همه جاي جهان را گشتند

كس نديدند در آيينه به خود خنديدند

 

سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجيدند

 

تو بيايي همه ساعتها و ثانيه ها

از همين روز،همين لحظه،همين دم عيدند

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 17:59 توسط ترنم |


حسرت پرواز

 

ديري است از خود،از خدا،از خلق دورم

با اين همه در عين بي تابي صبورم

 

پيچيده در شاخ درختان،چون گوزني

سر شاخه هاي پيچ در پيچ غرورم

 

هر سوي سر گردان و حيران در هوايت

نيلوفرانه پيچكي بي تاب نورم

 

بادا بيفتد سايه ي برگي به پايت

باري،به روزي روزگاري از عبورم

 

از روي يكرنگي شب و روزم يكي شد

همرنگ بختم تيره رخت،سوگ و سورم

 

خط مي خورد در دفتر ايام،نامم

فرقي ندارد بي تو غيبت يا حظورم

 

در حسرت پرواز با مرغابيانم

چون سنگ پشتي پير در لاكم صبورم

 

آخر دلم با سربلندي مي گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:25 توسط ترنم |


غربت

 

دلم خوش است به گلهاي باغ قالي ها

كه چشم باران دارم ز خشكسالي ها

 

به باد حادثه بالم اگر شكست،چه باك!

خوشا پريدن با اين شكسته بالي ها!

 

چه غربتي است،عزيزان من كجا رفتند؟

تمام دور و برم پر زجاي خالي ها

 

زلال بود و روان رودِ روبه دريايم

همين كه ماندم مرداب شد زلالي ها

 

خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

كه دل زديم به درياي بي خيالي ها

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:24 توسط ترنم |


باغ كاغذي

 

سيل شادي است و شاد باش ها!

سيل گل بريز و گل بپاش ها!

 

باز در دلم شكوفه مي كند

باغ كاغذين شاد باش ها

 

هر چه كاشتم به باد رفت و ماند

كاش ها و كاش ها و كاش ها

 

دور كرد و كور كرد عشق را

دور باش ها و كور باش ها

 

زخم ممي زند به چشم آفتاب

تيغ برج آسمان خراش ها

 

سوخت دست و بال ما از اين همه

كاسه هاي داغتر از آش ها

 

دور باطل است سعي بي صفا

رقص بسمل است اين تلاش ها

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:23 توسط ترنم |


روزها و سوزها

 

مانده از آن كاروان ها و از آن چاوش ها

شعله هاي خفته در خاكستر خاموش ها

 

كاروان در كاروان خورشيد و خون چاووش خوان

راه روشن از طنين گامشان در گوش ها

 

ذره اي بود از غبار راه آنها آفتاب

مانده اينك سايه ي باري گران بر دوشها

 

هر چه جز تشريف عرياني برايم تنگ بود

از قماش زخم بر تن داشتم تن پوش ها

 

هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها

هر چه در دل داشتم از نيش ها و نوش ها

 

هر چه گفتم،هيچ كس نشنيد يا باور نكرد

من دهاني نيستم از زمره ي اين گوش ها

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:23 توسط ترنم |